سیستم موفقیت(راه های رسیدن به هدف)

1.    وضوح در هدف(هدف های خود را مشخص کنید و آنها را بنویسید).

2.    اقدام کردن(ACTION)

3.    کنترل مسیر هدف و تغییر راه حل ها

4.    تصحیح مسیر و انتخاب بهترین راه حل ها

5.    مدل سازی از انسانهای موفق ( از تجربه دیگران استفاده کنیم تا از راه هایی که موجب شکست آنها شده با خبر شوید تا شما این راه ها را نروید).

6.    بکارگیری ضمیر ناخودآگاه برای رسیدن به هدف ها

7.    هدف های خود را برای فاش نکنید.(بخصوص هدف ای خود را به دیگران نگویید چون ممکن است شما را مسخره کنند و باورهای خود را نسبت به هدف هایتان از دست بدهید.)

8.    هدف های بزرگتر را به هدف های کوچکتر تبدیل کنید

9.    موفقیت های خود را ثبت کنید .(بعد از رسیدن به هدف دور هر هدف یک خط سبز بکشید).

 

داستان یک موفقیت

یک روزی یک مردی در آمریکا به نام "هنری فورد" که حدود 6کلاس سواد داشت تصمیم گرفت  وسیله ای را بسازد که آدم رو جابجا کند چون آن زمان ماشین نبود وهمه با کالسکه رفت وآمد می کردند و صنعت وتکنولوژی پیشرفت کرده بود واسمی هم نداشت که روی دستگاه بذارد و اسم آن را automobile گذاشت یعنی اینکه خودش حرکت می کندو شروع کرد یک مدیری را برای کارش استخدام کرد به نام لیایکوی، و بالاخره شروع به ساختن اتومبیل کرد واز اول ساده شروع کرد  و بعداً به تمام آمریکا و تمام جهان اتومبیل  صادرکرد به نام ماشینهای "فورد" که در تمام جهان مشهور است  که نام این آقای هنری فورد شد خدای ماشین آمریکا  ،که در تمام جهان مشهور شد . واین مدیر نقش بزرگی در زندگی او داشت و او با مدیریت زیبایش فورد را به اوج برد اما بعد از بیست سال این آقای فورد با مدیرش دعوا می کنه وفورد او را از اداره اخراج می کند واین آقای لیایکوی که یک آدم آبرو دار و در همه جا اعتبار داشت وهمه صنایع آمریکا اورا می شناختند و وقتی اخراج می شه تمام دنیا تو سرش خراب می شه با خودش می گه که من حالا به زن وبچه ام چی بگم ،بگم فورد منواخراج کرد وقتی با این حال به خانه می رسه(به این قسمت توجه که یک زن چگونه می تواند سرنوشت وتاریخ را عوض کند وچقدر در باور زن ومرد تفاوت وجود دارد)وقتی زنش می بینه لیایکوی افسرده یه جانشسته میگه چی شده ،وباید راستشو به زنش بگه و می گه فورد منو اخراج کرد وما بیچاره شدیم  ،یک فعه زنش بلند میشه میگه فورد تو رو اخراج کرد ما بدبخت شدیم ،فورد اگه تو رو اخراج کرد خودش بدبخت شد  لیایکوی میگهچی میگی فورد خدای اتومبیل ،من یه کارمند تو چی داری میگی .آره تورو دارم میگم اگه فورد تو رو اخراج کرد تو میری یه کارخانه می زنی بهتر از فورد باهاش رقابت می کنی پدرش و در می یاری باز مرد باورش نمیشه  میگه تو چی میگی ،آره تو میتونی واین حرف زیبای او که فقط از یک باور زیبای یک زن سرچشمه گرفته  ،تمام باور های این مرد رو از نو سازماندهی می کنه  واین مرد رو بلند می کنه ومرد همون شب فکر می کنه چه کنم از چه طریقی اقدام کنم  ، به خودش می گه تو چی خیال کردی همه این افرادی که تو با اینها ارتباط داشتی به اونا بگو بیا د با هم یک کارخانه بزنیم وبعد میره در یک هتل زیبا واز تمام سرمایه داران دعوت می کنه (ببین که ارتباطات چه می کنه*تو نیکی می کن ودر دجله اندار/که ایزد در بیابانت دهد باز* کسی بوده که همه دوستش داشتند ،زیبا ارتباط برقرار میکنه) وقتی در سالن می شینند لیایکوی میگه فورد منو اخراج کرد ومن می خوام یک کارخانه ای بزنم و با او رقابت کنم ،هر کی بلند میشه وبا دنیایی از عشق میگه من زمین میدم ،من سرمایه میدم ،یکی میگه من ماشین آلات میدم وبلافاصله یک کارخانه ای زیبا وبزرگی می زنند به نام "دوژ وکلایسر"  وآنچنان اتومبیل های زیبا وبا کیفیتی درست می کنند وبه همه جا صادر می کنند و وقتی دولت آمریکا آمار میده بهترین کارخانه ای بهترین وبزرگترین تجارت را انجام داده ،برای چند سال متوالی  اول "دوژوکایسر" بهد فورد . وبدین سان اون حرفی که اون زن زد وبه او امید داد اورا پیش برد در غیر این صورت او نمی توانست کاری انجام دهد (زن می توانست یک جور دیگر هم بگوید که ما بدبخت شدیم وآنها این را باور کنند و واقعاً بدبخت شوند ،ببینید یک زن چه نقشی در زندگی یک مرد دارد).

پشت هرمرد موفقی یک زن وجود دارد.